قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
578
درة التاج ( فارسى )
بكمال آن نمىخواهند كى ملائم ( شىء ) باشد ، جه حركت شايد كى به غير ملائم باشد . بل آن ميخواهند كى ممكن باشد شىء را كيف كان . و مراد بكمال اوّل نفس توجّه است ، و اگر آن را نيز تعريفى نهند ، حركت را لازم آيد تعريف الشّيء بنفسه يا بما لا يعرف الّا به او بما هو أخفى و ديگر او از قبيل ايضاح واضحات باشد ، اگر تعريف تعريفى باشد كى به آن تميّز حركت خواهند از ما عداء آن ، نه تصوّر ماهيّت آن ، جه هر عاقلى فرق مىكند ميان آنك جسم ساكن است - يا متحرّك ، و اگر نه تميز « 1 » حركت از ما عدا آن معلوم بوذى او را بضرورت ، جنين نبوذى و تنبيه بر تصوّر ماهيّت حركت بيكى از دو وجه كى اوّل گفتيم كافيست . و حركت بشش جيز متعلّق باشد : ما منه و آن مبدأ حركت است . و ما اليه و آن منتهاء اوست . و ما هى فيه . و محرك . و متحرك . و زمان . و تعلّق حركتى كى زمان ازوست و او آن حركت است كى زمان تابع اوست ، و معلول او به زمان ، - چون تعلّق ساير حركات به زمان نيست . - جه ساير حركات واقعاند در زمان ، و مقدّرند به آن ، و باشد كى از « 2 » بعضى وجوه تابع زمان باشد ، نه متبوع آن . و انقسام اين كون در وسط بأكو ( ا ) ن - انقساميست بحسب فرض و توهّم ، و او در نفس خوذ شىء واحد متّصل است ، بر قياس مسافت ، و زمان ، در آنج فرض مىكنند درو از حدود - تا تركّب حركت از اجزاء لا يتجزّى ( لازم نيايد ، جه اين محال است . و از آنها كى دلالت مىكند بر بطلان اين : آن است كى اگر حركت را جزئى لا يتجزّى ) بوذى ، سرعت ، و بطوء بتخلّل سكنات بوذى ، و تالى باطل است ، بس مقدم مثل آن باشد . و وجه لزوم آن است كى اگر سريعى و بطيئى حركت كنند ، و سريع قطع جزئى كند بطىء اگر دائما مثل او قطع كند - بس متساوى بوذه باشند ، و اگر اكثر ازو قطع كند ابطأ اسرع گرذد ، و اگر اقلّ ازو قطع كند ما لا ينقسم منقسم شوذ ، - بس
--> ( 1 ) - تمييز - م . ( 2 ) - او - اصل .